به دنیا خوش اومدی
به دنیا خوش اومدی

همه چی راجع به نی نی خوشگلم

سلام میگم به همه دوستای گل و خوبم ک تنهام نمیذارن!امیدوارم سرحال باشین!

بالاخره این پسره به زور خوابید و من اومدم،اصلا خواب نداره چیکارش کنم؟؟؟؟

نه خودش میخوابه نه میذاره من بخوابم،دلم میخواد یه روز خودش بالش بگیره بره یه گوشه بخوابه،

خوابوندش خیلی سخته،ولی با خنده هاش خستگی از تنم میره،

آقا پسر شیطون ما 12اردیبهشت دندون درآورد،در کمال ناباوری،آخه عجله چی بود پسر جان،

کلی هم لاغر شده،2تا از دندونای پایینش در اومده!از گاز گرفتنش نمیگم که دلم خونه....

تازگیا با اجازه دکترش حریره بادام و فرنی بهش میدم،البته خیلی کم،

یک وروجکی شده،با رؤرؤک از این ور خونه میره از اون ور درمیاد،5ثانیه آروم نمیگیره،

اینقدم خوشش میاد راه میره،چندتا از عکساشو میذارم براتون..

راستی ببخشید که نتونستم جواب کامنتاتونو بدم

محمدطاها خان با تل مامانیش!

تاحالا دزد دریایی به این کوچیکی دیده بودین؟؟؟

قربون همتون بابای!!!!!!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در دوشنبه 18 ارديبهشت 1391ساعت 20:58 توسط مامان فاطمه| |

سلامبه همه دوستای خوب وباحال نی نی وبلاگی.

بعداز ماه ها بلاخره برگشتیم,دم همتون گرم که بهمون سر میزدین،

این هم از وروجک ما،نشسته بغلم نمنیذاره تایپ کنم،بذار باشه یه وقتی خوابوندمش

با حوصله میام مینوسیم که این زلزله چه ها میکنه...

موضوع :

نوشته شده در جمعه 8 ارديبهشت 1391ساعت 19:46 توسط مامان فاطمه| |

سلام به همه دوستای خوب و باحال نی نی وبلاگی خودم,دلم براتون یه کوشولو شده،

ممنونم که با نظراتون منو شرمنده کردین،

چی بگم از دست این پسره که دلم خونه،2 دقیقه آسایش نداریم،یه ذره گریه کمتر مادر جان1

پسرم اصلا لباس زیر ناف عادت نداره...

خواب ناز

وای از گریه هات...

از اون شب زنده دارای پر و پا قرصه

بازم خدا زهیرم رو واسم نگه داره که پا به پام ایستاده وهمراهیم میکنه،قربونش برم!

اما چی بگم دل مادر طاقت نداره،با این همه اذیت کردناش عاشقانه واسش زحمت میکشم و لذت میبرم،

ای خدا به اونیکه طعم این سختی شیرین رو نچشیده زودتر بچشون،بگو آمین!

امروز پسرم واکسن 2 ماهگی داشته،بمیرم الهی چقدم دردش اومد،به هر دو پاشم زدن و

پای چپش خیلی خون اومده،الانم بعد اون همه گریه گرفته خوابیده!

امروز 67روزه زندگیمون رنگ دیگه ای گرفته و

67 روزه که زندگیمون شیرین تر شده و فهمیدم که کسی هست که نمیتونم بدون اون حتی یه لحظه

نفس بکشم،67 روزه که محمد طاهای من وارد زندگیم شده،دوباره میگم خوش اومدی پسرم!

از اواخر دی ماه پسرم شروع کرد به خندیدن،اینقدر بال بال میزدیم تا بخنده،اونم نمیخندید و من حرصم

 میگرفت،آخه آدم اینقدر مغرور؟؟؟؟

بابام به محمد طاها میگه محمد شاها،میگه این پسره حکم شاه رو داره،

دیگه نمیدونم چی بگم،به قول فاطمه جون دیگه وبم داشت تار عنکبوت می گرفت که

من اومدم و وبم رو نجات دادم،دوستون دارم ،بابای...

 

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390ساعت 11:39 توسط مامان فاطمه| |

اینقدر مامانی رو اذیت میکنی که وقت نکردم بیام 40روزگیت رو بهت تبریک بگم،40

روزگیت مبارک عزیز دلم،ایشالله 120 ساله بشی!!!!!!!

دیروز بردیمت حموم چهله،توی حموم صدات در نمیومد،اینقدر ذوق میکردی نفس مامان!

بمیرم الهی مامان دل دردت خیلی زیاده،خیلی هم زور میزنی،دکترت میگه طبیعیه!

خیلی دلم برات میسوزه وقتی اذیت میشی،چهرت خیلی مظلومه مامانی!

هفته قبل بردیمت دکتر،وقتی وزنت کرد شده بود5 کیلو،بگو هزار ماشالله !

خداتا میخوامت وخداتا عاشقتم!!!

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 11 دی 1390ساعت 15:58 توسط مامان فاطمه| |

من خیلی شیطون شدم,

دیگه نمیذارم مامانم بیاد پای سیستم,مامانم از بی خوابی کلافه شده....

 

.پسری با روسری

موضوع :

نوشته شده در جمعه 9 دی 1390ساعت 21:55 توسط مامان فاطمه| |

ایش!پستونک

ذوق میکنم کلاه سرم نیست

دوست دارم!!!

دوست دارم پسرم!!!!

تو شدی تموم زندگیم!27 روز با هم بودنمون مبارک!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390ساعت 22:54 توسط مامان فاطمه| |

امروز ٢٤ روز از با هم بودنمان می گذرد و تو شدی تمام دنیای من,دنیایی که با دنیا عوضش نمیکنم,

دنیایی شیرین،لذتی شیرین،احساسی شیرین، عاشقتم پسرم

روز به روز بیشتر عاشقت میشم و حتی نمیخوام یه لحظه دنیارو بدون تو تصور کنم،برام بمون نفسم

تو حاصل عشق من و زهیر منی،بی نهایت هر دوتاتونو میپرستم،

24 روز شده که رنگ و روی زندگی ما عوض شده وبا بودن تو رنگ دیگه ای گرفته،

خیلی وابسته ات شدم یکی یه دونه من...

عکس نگیر

 

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390ساعت 22:27 توسط مامان فاطمه| |

 سلام،سلام به همه دوستای خوبم که تا به حال نگران حال ما بودن و مابی معرفتی کردیم!

از تک تک دوستام تشکر میکنم و عذر میخوام و میگم که دلم برای همتون تنگ شده!

توی این 17 روزی نه نای نشستن داشتم نه وقتشو،امروز پسری خوابید و من فرصت غنیمت کردم

 و اومدم تا بنویسم!

اول بگم که اسم پسرم بنا به دلایلی شده محمد طاها،و منو همسری از این بابت خیلی

 خوشحالیم،پست های قبلی که بااسم  ارمیا نوشتم پاک نمیکنم تا یادگاری بمونه،

بعدشم خاطرات زایمانم و عکسارو  میذارم توی ادامه مطلب!!!!

اینم محمد طاهای من..عشق مامان


:ادامه مطلب:

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390ساعت 15:11 توسط مامان فاطمه| |

سلام مسافر من!به انتهای راه رسیده ای؟خسته ای پسرم؟مادر به قربون قدمت که داری میای!

وای ارمیای من تا این لحظه تا این حد احساس مادری نداشتم!

لحظه به لحظه بیشتر عاشقت میشوم،لحظه به لحظه بیشتر احساس مادر بودن پیدا میکنم و

 اینگونه قلبم به تسخیر تو در می آید وتو میشوی تمام دنیای من!

الان که برات مینویسم خیلی بغضم گرفته،اگه باباجونت رو ببینم که بغضم میترکه!

توی دلم غوغایی شده پسرم!انگار دنیا دنیا آدم توی دلم دارن رخت میشورن!

احساس خیلی خیلی قشنگیه!اصلا با تموم احساسات دنیا فرق داره،اصلا یه احساس خاصیه

 که میخوای کسی رو ببینی که 9ماه با خودت بزرگش کردی و هنوزم ندیدیش!

وای اگه یه کم دیگه ادامه بدم گریم میگیره!

از دوستای خوبم عذر خواهی میکنم که نگران من هستن و من نتونستم جوابشون رو بدم،

ببخشین و دعام کنین!همتون رو خیلی دوست دارم،میرم و به امید خدای خودم با ارمیای نازم برمیگردم!

این دست های سبز و ساده دخیلتان

ما را به رسم رفاقت دعا کنید...

موضوع :

نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390ساعت 19:52 توسط مامان فاطمه| |

بالاخره تونستم عکس بذارم،ای جان!!فقط عکس وسیله های بیمارستانتو دارم پسرم.

لباس پسرم

از بقیه سیسمونیت وقتی کوچیدیم خونه عکس میگیرم و میذارم،

خداتا بوس!!!!!

لباس پسر گلم

کیسه خوابش

گهواره پسرم

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان 1390ساعت 16:42 توسط مامان فاطمه| |

سلام توراهی من!

دیگه جدی جدی تقویم خونه اومدنت رو نشونمون میدهwww.smilehaa.org

 و شمارش معکوس شروع شده!5!4!3!2!1.....

چند روز پیش رفتم پیش خانم دکتر کیانی،ایشون تشخیص دادن که برای زایمان سزارینم 29آبان زمان

مناسبیه،ما هم که عجیب از خدا خواسته قبول کردیم،دل توی دلمون نیست پسرم،

از همه دوستام میخوام از ته دلشون برام دعا کنن،ترس عجیبی توی وجودمه...

         

راستش از زمانی که وارد نی نی وبلاگ شدم حس میکنم یه خانواده توی دنیای مجازی پیدا کردم،

دوستای نی نی وبلاگیمو از ته دل دوست دارم و واسشون نگرانم،البته همه دوستا همینجورین!

اگه هرکدوم از ما یه مدت نباشیم واسه همدیگه نگران میشیم،

و با شادی هم خوشحالیم،و با غم هم ناراحت!

از همتون ممنونم،همه اونایی که به منو ارمیای من سر میزنین،و نگرانمونین،

التماس دعا سفارشی...

یه جوری حرف زدم که انگار آخرین پست منه،

همتون رو دوست دارم،فراموشمون نکنین،خدافظی....

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان 1390ساعت 13:55 توسط مامان فاطمه| |

سلام زندگی،پسر نازم خوبه؟معلومه کیفت کوکه که شیکم مامانیو از این رو به اون رو کردی،

میگم مامانی جوگیر میشی فکر روده و کلیه ومعده مامانی هم باش،فکر کنم پهلوم سوراخ شده،

دیروز با مادر جون رفتیم پیش خانوم دکی،خواست ضربان قلبت رو بگیره 10دقیقه طول کشید تا قلب

جنابعالی پیدا بشه،قلبم اومده بود توی دهنم از ترس،مارو باش،این بیرون داریم از ترس زهره ترک

 میشیم،آقا اون تو نشسته به مامیخنده،ترسیدم که خدای

 ناکرده اتفاقی افتاده باشه

تا اینکه خانوم دکی گفت این بچه همیشه اینقدر تکون میخوره؟

گفتم خانوم دست رو دلم نذار که خونه،

شب و روز ندارم از دست این وروجک،معده روده آدمو صاف میره بالا،

بعدش خداروشکر کردم که سالمی،ایراد نداره که من اذیت میشم به لذت دیدن روی ماهت می ارزه....

الان 37 هفته و 3روز و 16روزه که وارد ماه نهم شدیم اما از تشریف فرمایی جنابعالی خبری نیس که

 نیس،سر شما هم سر خورده اومده پایینی و این یعنی یه زایمان طبیعی،

و یعنی باید هزار بار بمبرم و زنده بشم تا تو یه 30سانت راه بیای البته با سر،

فدات بشم من تحمل میکنم در عوض بعدش راحت تر میتونم بهت برسم،

دیگه کلافه شدم هی میخوام عکس سیسمونیتو بذارم نمیشه،آخه حیفه این همه مادر جون و پدر جون

 زحمت کشیدن و تو نبینی،اما ایراد نداره عکساشو نگه میدارم تا وقتی بزرگ شدی ببینی،

رنگ سیسمونیتو قرمز انتخاب کردیم،آخه با وجود بابایی پرسپولیسی مگه کسی میتونست

 رنگ دیگه انتخاب کنه،boy thinking animated gif

میگم پسری اگه زایمانم سزارین باشه 2 آذر پیش خودمی اگه هم نه که معلوم نیس کی میتونم

ببینمت،شایدم 12 آذر؛اما مامانی الان که 37 هفته ای یه نی نی کاملی،زودتر بیا مامانی،

خیلی خسته شدم،بیا و حال و هوای زندگیمونو عوض کن..

پسرم 3شنبه عید غدیره،عید سیداست،یعنی عید تو،وعید بابایی.پیشاپیش عیدت مبارک سید من،

عیدی مامانی یادت نره،امیدوارم عیدی من اومدنت باشه....

آخی بغض گلومو گرفت،زود بیا...

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 22 آبان 1390ساعت 14:39 توسط مامان فاطمه| |

سلام گل پسر مامانی!خوبی جیگرم؟

دلم برات یه نقطه شده،آخه کی میای؟زچشامون بابا قوری شده از بس به این شکم گرد خیره شدیم،

خیلی وقت بود نیومدم آپ کنم،ببخش منو!توان نشستن ندارم،ز

الان سه روزه وارد ماه نهم شدی،دیگه آقایی شدی واسه خودت،قربون قد و بالای مچاله شدت،

آخه چیجوری توی اون یه ذره جا زندگی میکنی؟؟؟ز

وسیله هات کامل شده پسرم،خواستم عکساشو بذارمز به هر دری میزنم نمیشه،خیلی بد شد!

الان حدود یه هفته ای میشه کوچیدیم خونه مامیم،چترمون رو وا کردیم و گفتیم تا آقا پسری جون بگیره و

چهلش تموم بشه بمونیم،اونا هم بنده خداها نمیذارن بهم سخت بگذره!

پسری نمیدونی چقد دلم برای بابایی تنگ میشه،زآخه زیاد نمیبینمش،

زهیر جونم خیلی دوست دارم شوهر گلم...

از عزیز جون و حاج بابا اینا نمیگم که کلافه شدم از بس قربون صدقت میرن و

 میگن آخه این پسرمون کی میاد؟!زآخه میدونی که اولین نوه پسر حاج بابایی!به قول حشمت فردوس:

 ریشه اونایی!!! 

دیگه نمیدونم چی بگم،فقط میگم بی نهایت منتظرتیم!ز

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 8 آبان 1390ساعت 13:24 توسط مامان فاطمه| |

سلام پسر نازم،دیدی چی شد؟!

با کمک خاله های مهربون  که اکثرشون به محمد ارمیا رای داده بودن و ز

با برگزاری جلسات پی در پی شورای امنیت که با حضور من و باباجونت و مادر جون انجام میشد ز

تصمیم گرفتیم اسمت بشه محمد ارمیا ،ز

اسمت خیلی نازه پسرم،از اسم دوتا پیامبر گرفته شده،

امیدوارم مثل اونا صالح و نیک سیرت باشی فرزندم!

امروز رفتم واسه کنترل،الان 31 هفته و 4 روزته!60 روز مونده به اومدنت!منتظرتم.....Smiley

موضوع :

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1390ساعت 15:14 توسط مامان فاطمه| |

گنجشک و خدا

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

موضوع :

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1390ساعت 14:55 توسط مامان فاطمه| |


صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

طراح : پیچک دات نت